واااااااااااای سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام![]()
![]()
خوبین؟ تو این مدت خیلی دلم براتون تنگ شده بود، کاش یه جایی درست میشد تمام کسایی که میخوان نظر بدن واسه یه وبلاگ، بیان اونجا نظراشونو بدن، اینطوری دیگه منم میتونستم بیام اونجا، بهتر بود، هم هوا آفتابی میشد،
هم برگ دختا به این راحتیا نمی ریخت، هم جنس برگا مشخص میشد،
هم میفهمیدی که کدوم برگ دیرتر از همه میوفته...
آره دیگه خلاصه فصل پائیزه و پائیز بازی تو وبلاگا هم باید احساس بشه.![]()
امروز میخواو در مورد یه مهمونی واستون صحبت کنم، یه مهمونی دانشجویی کوچولو که کم مونده بود گندش در بیاد. احتمالاْ یه چنتا از دخترای کلاس هم اشتباهی دعوت شده بودن، ولی خوب دیگه چه میشه کرد! مهمون حبیب خداست...
بچه که بودیم این سنت ها رو میدیدیم و هم بهششون عمل میکنیم و اعتقاد داریم...
آره دیگه ما به آدابو رسوم احترام میزاریم!!!!![]()
خوب بزارین واستون بگم که وقتی هوا ابری باشه:
پرده کر کره ها پایینه...![]()
صدای ظبط صوت بلنده گاهاْ تا آخر...![]()
کفشا پشت دره یا تو یکی از اتاقاست...![]()
خلاصه دقت میره بالا، احتمال انجام حرکات ریسکی ۱۰۰٪ میاد پایین. تو مهممممونی ( وای زبونم گرفت
) یه ۱۱ نفره ی ما که ۶ ساعت کمتر طول کشید، مطمئنن بویی از اون چیزایی که تو فکرت نمیومد.
روابط بسیار نزدیک و قرض الحسنه بود
بعضی وقتا در اتاقا رو بسته میدیدی و تعداد اونایی که تو پذیرایی بودن میومد پایین ولی خوب! صدایی هم شنده نمی شد.(اینو گفتم که خیالتون راحت بشه
)
اینجا خونه ی ماست ولی مثل اینکه نفر یازدهم فقط اضافی بود، هر کجا که نگا میکردی دوتا مرغ عشق
بود که داشتن همدیگرو نگا میکردن... ۶تاشون که از همون اول رفتن وسطو شرو کردن به ورجه وورجه کردنو جینگیل مستون بازیو فصل زمستون بازی
آخه خونه ی ما دوتا اتاق بیشتر نداره!!!، دیگه بیشتر وارد جزئیات نمیشیم...
وقتی هوا ابری بشه و بخواد بارون بیاد، اونم ظهر ساعت ۲، کسی رو ماشینشو که کاور نمیکشه! یا اونو بر میداره یا ماشینشوو میبره تو خونه یا یه جایی مثل پارکینگ که سقف داشته باشه، ولی جلو آبو نمیشه گرفت
، بلخره یه جوری از یه جایی خودشو نشون میده، یا از زیر در میاد تو
یا از رو دیوار
، چطوری بگم آقا تو میبینی که آب هست، مثل خونه ی ما که همه سرو صدا میکردن، بد بود پر کردن اون ۶ یا ۷ ثانیه سکوت بین عوض شدن آهنگ که بر عهده ی نفر یازدهم که اضافی هم بود و مرغ عشق هم نداشت ( ایمان جونتون
که الهی قوربونش برین
)بود. خیلی تلاش کردم ولی مثل همون آب که گفتم، آمارمونو نونوایی روبرو خونمون که مسلماْ تمام کار هاش روی حساب کتابو سر چشمشون از دین و عرفانو معنویت بود، گرفت
. مثل اینکه یه چیزایی بهش رسونده بودن بعدشم امده بود یه صداهایی شنیده بود از پشت در. من نمی دونم این چه احساسیه که آدمو انقد مسئولیت پذیر میکنه تا جایی که واسه امدن تو خونه و مطمئن شدن از چیزی که هنوز ۴۰٪ بهش شک داره
میگه : ببخشید خانوم من اینجاست !!!![]()
ایمان جون
: چی ؟![]()
یارو : من دیدم یه زن امد تو این خونه گفتم شاید خانومم باشه!!!![]()
ایمان جونتون
: اینجا خونه دانشجوییه حاجی، زن !! این چه حرفیه میزنی ؟ بچه هان دارن سرو صدا میکنن. همه پسریم
.
خلاصه یه کم تو خونه سرک کشیدو رفت، وقتی در میزد، صدای درو که شنیدیم دخترا رو فرستادیم تو اتاق کوچیکه
، اما وقتی در اتاقو یه هو باز کردیم، خوب طبیعی ی که یه صحنه ی تقریباْ نابه هنجار دیدیمم ولی نابه هنجارش زیاد نبود مثل اینکه تازه میخواستن شرو کنن!![]()
تو این مهمونی لپای قرمز شده
هم دیدیم
اشکال نداره، تو وضعیت قرمز ممکنه چیزای بدتر از اینم ببینی ولی به خاطر بودن تو اون موقعییت زیاد توجهی نمیشه.![]()
آقا یارو رو پیچوندیم رفت، بعد از ۲۰ ثانیه هیچکدومشون طاقت نیوردن، دوباره شیطنت شرو شد. در اون اتاق هم دیگه قفل شد، ینی اگه یه دفه دیگه یارو میومد دیگه همه خفت میشودیم. بلخره اون چند ثانیه مکث بین آهنگه داشت کار میداد دستمون، آره دیگه اینجوری بود...
یه شام ردیف هم برای اولین بار تو ساعت تقریباْ ۷ به همت خواهران مسلمان و محجبه مجلس
خوردیم، جای همتون خالی!
خیلی خوب بود، کلی هم فیلم برداری کردم
، ولی خوب که فکر کردم ترسیدم یه وقت مثل زهره ما هم مشهور بشیم
واسه همین پاکشون کردم. مهمونی هم تمام شد و همه چی به خوبی و خوشی به پایان رسید
... اینم دوتا عکس از خودمو دوستام جواد (هم شهری
) و سجاد ( از ایلام
) به شرطی که قول بدین شکو شبهه ایجاد نشه
...!
فقط میخوام مراحل رشد و نمو و ارتقا در مراحل زندگی، ایمان جونتونو ببینین![]()
بالاخره فردا باید واسه بچه هام بگه باباتون چه عجوبه ای بود...![]()

اين بالايي ایمان جونتون
و جواد
تو پارك چاغ باغ بالای اصفهان.





