تبليغاتX
.....:: حرفِ با... ::....

واااااااااااای سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبین؟ تو این مدت خیلی دلم براتون تنگ شده بود، کاش یه جایی درست میشد تمام کسایی که میخوان نظر بدن واسه یه وبلاگ، بیان اونجا نظراشونو بدن، اینطوری دیگه منم میتونستم بیام اونجا، بهتر بود، هم هوا آفتابی میشد، هم برگ دختا به این راحتیا نمی ریخت، هم جنس برگا مشخص میشد، هم میفهمیدی که کدوم برگ دیرتر از همه میوفته...  آره دیگه خلاصه فصل پائیزه و پائیز بازی تو وبلاگا هم باید احساس بشه.

امروز میخواو در مورد یه مهمونی واستون صحبت کنم، یه مهمونی دانشجویی کوچولو که کم مونده بود گندش در بیاد. احتمالاْ یه چنتا از دخترای کلاس هم اشتباهی دعوت شده بودن، ولی خوب دیگه چه میشه کرد! مهمون حبیب خداست... بچه که بودیم این سنت ها رو میدیدیم و هم بهششون عمل میکنیم و اعتقاد داریم... آره دیگه ما به آدابو رسوم احترام میزاریم!!!!

خوب بزارین واستون بگم که وقتی هوا ابری باشه:

پرده کر کره ها پایینه...

صدای ظبط صوت بلنده گاهاْ تا آخر...

کفشا پشت دره یا تو یکی  از اتاقاست...

خلاصه دقت میره بالا، احتمال انجام حرکات ریسکی ۱۰۰٪ میاد پایین. تو مهممممونی ( وای زبونم گرفت ) یه ۱۱ نفره ی ما که ۶ ساعت کمتر طول کشید، مطمئنن بویی از اون چیزایی که تو فکرت نمیومد.

 روابط بسیار نزدیک و قرض الحسنه بودبعضی وقتا در اتاقا رو بسته میدیدی و تعداد اونایی که تو پذیرایی بودن میومد پایین ولی خوب! صدایی هم شنده نمی شد.(اینو گفتم که خیالتون راحت بشه)

اینجا خونه ی ماست ولی مثل اینکه نفر یازدهم فقط اضافی بود، هر کجا که نگا میکردی دوتا مرغ  عشق بود که داشتن همدیگرو نگا میکردن... ۶تاشون که از همون اول رفتن وسطو شرو کردن به ورجه وورجه کردنو جینگیل مستون بازیو فصل زمستون بازی آخه خونه ی ما دوتا اتاق بیشتر نداره!!!، دیگه بیشتر وارد جزئیات نمیشیم...

وقتی هوا ابری بشه و بخواد بارون بیاد، اونم ظهر ساعت ۲، کسی رو ماشینشو که کاور نمیکشه! یا اونو بر میداره یا ماشینشوو میبره تو خونه یا یه جایی مثل پارکینگ که سقف  داشته باشه، ولی جلو آبو نمیشه گرفت، بلخره یه جوری از یه جایی خودشو نشون میده، یا از زیر در میاد تو یا از رو دیوار، چطوری بگم آقا تو میبینی که آب هست، مثل خونه ی ما که همه سرو صدا میکردن، بد بود پر کردن اون ۶ یا ۷ ثانیه سکوت بین عوض شدن آهنگ که بر عهده ی نفر یازدهم که اضافی هم بود و مرغ عشق هم نداشت ( ایمان جونتون که الهی قوربونش برین )بود. خیلی تلاش کردم ولی مثل همون آب که گفتم، آمارمونو نونوایی روبرو خونمون که مسلماْ تمام کار هاش روی حساب کتابو سر چشمشون از دین و عرفانو معنویت بود، گرفت. مثل اینکه یه چیزایی بهش رسونده بودن بعدشم امده بود یه صداهایی شنیده بود از پشت در. من نمی دونم این چه احساسیه که آدمو انقد مسئولیت پذیر میکنه تا جایی که واسه امدن تو خونه و مطمئن شدن از چیزی که هنوز ۴۰٪ بهش شک داره

میگه : ببخشید خانوم من اینجاست !!!

ایمان جون : چی ؟

یارو : من دیدم یه زن امد تو این خونه گفتم شاید خانومم باشه!!!

ایمان جونتون : اینجا خونه دانشجوییه حاجی، زن !!  این چه حرفیه میزنی ؟ بچه هان دارن سرو صدا میکنن. همه پسریم.

خلاصه یه کم تو خونه سرک کشیدو رفت، وقتی در میزد، صدای درو که شنیدیم دخترا رو فرستادیم تو اتاق کوچیکه، اما وقتی در اتاقو یه هو باز کردیم، خوب طبیعی ی که یه صحنه ی تقریباْ نابه هنجار دیدیمم ولی نابه هنجارش زیاد نبود مثل اینکه تازه میخواستن شرو کنن!تو این مهمونی لپای قرمز شده هم دیدیم اشکال نداره، تو وضعیت قرمز ممکنه چیزای بدتر از اینم ببینی ولی به خاطر بودن تو اون موقعییت زیاد توجهی نمیشه.

آقا یارو رو پیچوندیم رفت، بعد از ۲۰ ثانیه هیچکدومشون طاقت نیوردن، دوباره شیطنت شرو شد. در اون اتاق هم دیگه قفل شد، ینی اگه یه دفه دیگه یارو میومد دیگه همه خفت میشودیم. بلخره اون چند ثانیه مکث بین آهنگه داشت کار میداد دستمون، آره دیگه اینجوری بود... یه شام ردیف هم برای اولین بار تو ساعت تقریباْ ۷ به همت خواهران مسلمان و محجبه مجلس خوردیم، جای همتون خالی! خیلی خوب بود، کلی هم فیلم برداری کردم، ولی خوب که فکر کردم ترسیدم یه وقت مثل زهره ما هم مشهور بشیمواسه همین پاکشون کردم. مهمونی هم تمام شد و همه چی به خوبی و خوشی به پایان رسید... اینم دوتا عکس از خودمو دوستام جواد (هم شهری ) و سجاد ( از ایلام ) به شرطی که قول بدین شکو شبهه ایجاد نشه...!

فقط میخوام مراحل رشد و نمو و ارتقا در مراحل زندگی، ایمان جونتونو ببینین بالاخره فردا باید واسه بچه هام بگه باباتون چه عجوبه ای بود...

   منو جواد

اين بالايي ایمان جونتون و جواد  تو پارك چاغ باغ بالای اصفهان.

 

+ نوشته شده توسط ایمان در دوشنبه 30 مهر1386 و ساعت 13:30 |
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خووووووووووووووووووووبین؟

امروز فقط امدم یه دعا بکنم و برم همین ... با دو تا از دوستام نشستیم داریم دعا میکنیم مهدی و اکبر

خوب حالا دعا :

<<خدایا ماه مبارک رمضان را مثل جام جهانی هر ۴ سال یک بار اونم تو یک کشور برگذار بفرما>>

خوب دعا تمام...

((( الهی آمین )))

 

+ نوشته شده توسط ایمان در پنجشنبه 12 مهر1386 و ساعت 12:4 |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبییییییییییید

امروز میخوام در مورد دانشگامون و امکانات بی حدو مرزش که واسمون، یعنی ما دانشجو های گلگذاشتن یکم صحبت کنم... اسم دانشگامون که تو اصفهانه " دانشگاه صنعت شریف سپاهان " که اینطوری هم نوشته میشه >>> " موسسه آموزش عالی علوم ، تحقیقات و فن آوری سپاهان " که واقع در سپاهان شهر اصفهانه

وای الان که دارم مینویسم موبایلم زنگ زد... خالمه، ای وای... حالا میخواد ۱۱ ساعت صبت کنه... البته الان نوبت من نیست اول با مامان جون صحبت میکنه بعدش با من......چند وقتیه تعداد تماساش رفته بالا... اینطوری نبود خالهزنگ نمی زد زیاد.... خوب من برم صحبت کنم بیام، بعد در مورد دانشگا صحبت میکنیم، البته قبلش اصلاحیه بچه هاس...آره ؟؟؟؟ آره ایمان برو خالت پشت خطه...

خوب الان که دارم ادامه این مطلبو مینویسم فردای اون روزی هست که تکست های بالا رو نوشتم داشتم با خاله صحبت میکردم حالا نمی خوام بگم چی میگفت شما هم که نمی خواین بدونین چی گفت ها !!!خودتون که بهتر میدونین فقط سلام و علیکو احوال پرسیش ۳ صفحه میشه...

"اصلاح بچه ها"

جداْ دیگه جلو خودمو نمی تونم بگیرم، تا حالا هی میگفتم که بچه ها بیشتر از این حرفا میفهمن... ولی دیگه پی برم چه نابغه هایی هستینبابا تو مطلب قبلیم گفته بودم یه دونه ۱ تنها تو کامنتم بزارین... یا هیچکدوم نخوندین یا نخوندین دیگه آره... همینه دلیلش فک کنم، بابا چرا یکم به مطالبی که میخونین دقت نمی کنین ؟؟ این فاجعست دیونه ها هیچ کدومتون به هیجا نمیرسین  مثل خودم..!!

این آقای پسر خاموش هم که مثل اینکه دوباره استارت زده امده به من میگه دیگه نمی خوام بنویسم حالا رفتم تو وبلاگش دیدم نوشته ساااااااااااااااااااااااااااااااارررررررررررررررااااااااااااااااااااااا عشق منی   من بدون تو نمی تونم ... از این حرفا ... تو رو خدا ببین این جنس لطیف چکار میکنه  فک کنم بترکونه دیگه  بچه ها نیاز به انگیزه دارن... یکی هم بیاد به من انگیزه بده  ولی من فعلاْ دارم درس می خونم ذهنم مشغول میشه یه وقت

"پایان اصلاحیه"

خوب کجا بودیم؟؟ آها دانشگا بودیم... خو حق بدین فکر کنم بابا یه روز گذشته مثلاْ ا  دانشگامون دوتا مجتمع آپارتمانیه، این از ساختمونش یه چیزایی هم هست توش که اگه بگم خندتون میگیره... منم خودم وقتی دیدم خندم گرفت... وای که چه دانشگاه با حالیه، تازه مختلطه... حال میده وقتی مختلط باشه حرف زیاد اینور اونور میره...

" واسه دخترا: وای اون پسره اینطوریه ... اونطوریه... وای اسمش ایمانه... اهوازیه... عجب تیپی داره... من خیلی ازش خوشم میاد... پسر سنگینی یه... قوربونش برمو اینا..."

" واسه پسرا: ایمان ایمان نگا نگا... ببین دختره عجب چیزیه  جووون... منم طبق معمول تو این شرایط که قرار میگیرم سرم پایینه و اصلاْ توجهی نمیکنم ..."

دخترا که کافیه یه چیز کوچیک بشنون، یا احتمالاْ ببینین... چرا اینطوری میگم اصلاْ فقط کافیه احساس کنن که آره یه وقت ممکنه یه همچین چیزی باشه، وااااااااای فرداش از دهن نزدیکترین دوستی که شبا تو یه اتاق با هم میخوابین... میشنوی!!! یعنی زمان شکل گیری ی یه شایعه تو دانشگاه ما زیر ۲۰ ثانیس!!! من تو این چند ترمی که اونجا بودم، سه- چار بار مورد هدف قرار گرفتم ولی خوب، به نتیجه ای که دوس دارن نرسیدن واسه همین با نیروی بیشتری حمله کردن دو بار آخر چنتا تیر زدن که هر کدومش یه تیکه از لبه ی گوشمو پروند... ولی بازم در رفتم... خوب اینطوریه، داستان اینه... آمار همون راز بقا رو نشون میده اینم یه عکس بالای پشت بوم دانشگا... که واسه ترم اولم بود  

  Are

بچه ها همه فعالن دیگه کاریش نمیشه کرد... همه تازه نفس، با انرژی و تیز(" البته در جریان باشین که سوزن هم تیزه... ولی با اون تیزیش نخ میره تو ....") آره دیگه بچه ها دانشگامون اینطوریه... البته از این دانشگاهی که ما داریم این چیزا رو که آدم میبینه تعجب نباید بکنه... مجتمع آپارتمانی ...

کلاسامون تو آشپز خونه برگذار میشه، تو پذیرایی برگذار میشه، تو اتاق خوابم برگذار میشه... فکرشو بکن سر کلاس نشستی استاد داره درس میده سمت راستش کابینتٍ جدی میگما، الان ازش عکس ندارم بزارین ترم جدید که چند روز دیگه شرو میشه واستون میزارم... ولی تو اتاق پذیرایش و اتاق خواباش مبلمانو فرشو تخت خوابو اینا نیست، ۴ تا صندلی گذاشتن رو اونا میشینیم گوش میدیمما که اکثراْ سر کلاس صبانه و نهارامونو میخوریم، هی فک میکنیم خونس میخوایم بریم سر کابینت، نمک برداریم بریزیم رو غذا ، تازه بعدشم می خوایم بریم قاشقمونو بشوریم... ولی استاد داره درس میده...

بالاخره مسئولین دانشگامون که همه از دم باز نشسته ی سپاه و نیرو انتظامی هستن، سعی کردن یه صحنه ی بسیار بسیار زیبا و توپ از محیط خونه رو سر کلاس برامون درست کنن، که دانشجو فکر کنه تو خونس و احساس آرامش کنه و همه ی امکاناتش هم مهیاست ولی تا فکر استفاده ازشون به سرت میزنه میبینی که آرههمش دکوره صحنست... 

ها راستی کتابخونه  واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

تو یکی از واحدای طبقه ی دوم تو آشپز خونش، وااااااااای که چقد میخندیم وقتی میخوایم بریم کتاب بگیریم، بعضی از کتابا تو قفسه بود، بعضیاشونم تو کابینت که باید هی درشو بازو بسته کنه آدم فک میکنه تو آشپز خونس داره دنبال قابلمه میگرده...تازه تو جا ظرفی که بالای ظرف شویی ی هم کتاب چیدن... به این میگن امکانات... البته یه چیز دیگه هم بهش میگن و اون بهترین استفاده از کمترین فضا برای رسیدن به هدف، که از تخصص های مردم محترم اصفهانس ( اصلاْ هم لحجم عوض نشده )...

هی میرفتم کتاب بگیرم یا اصلاْ همون سر کلاس که بودم... کابینت میدیدم، گرسنم میشود... دیگه درس کی میخونه آخه ؟ ۲۴ ساعت بیرون برای جبران حسرت ها پشت در های باز کابینت های کلاس که هیشکی توش نبود و نهایتاْ جبران کالری های از دست رفته دم بوفه...

خوب همین کارا رو میکنن که من ترم اول مشروط شدم دیگه... ولی چقد بد بود... ترم اول از ۱۹ واحدی که بهمون دادن بچه ها اکثراْ پاس کردن ولی ایمان جوووووووووووووووووون که الهی قوربونش برین ۴ تا درس ۳ واحدی رو افتاد... یعنی ترم اول آقا ایمان گل ۷ واحد پاس کرد اونم با تقلب... وای که چه حالی میده استفاده از دست رنج بچه ها...

خوب امکانات دانشگامون زیاده بقیشو بعدن براتون مینویسم... امروز دموی( DEMO ) یکی دیگه از آهنگای خودمو که شعر و آهنگ سازی هر دو از خودمه رو براتون گذاشتم تا وقتی که درست بزنم کامل کنم البته به زبان شیرین فاسی نه مثل این که دارین دانلود میکننین این زبان اصیل نیمه اهوازی غلیظ و  نیمه فارسیه... حجمشم ۶۰۰ کیلو بات... پسوندش هم 3GP هستش رو موبایل میتونین ببینین رو کامپیوتر هم با Real Pleyer میتونین نماشا کنین

برین اینجا دانلود کننین >>>>>>> قوربونم برین

وقتی که صفحه جدید باز شد برو پایین صفحه سمت راست نوشته..

 

Save File To PC : Click Here

 

وقتی صفحه باز شد ۶ ثانیه بشمار بعد برو پاینش تا یه وقت با اون یکی "کلیک هیر" اشتبا نگیری

+ نوشته شده توسط ایمان در چهارشنبه 21 شهریور1386 و ساعت 2:0 |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبین ؟ ببخشید که دیر شد آپ دیتم معذرت میخوام ولی الان >> دیری دیرین... ایمان وارد میشود، احترام بزارید... به به میبینم که فرش قرمز هم پهن کردین جلو پام... البته تعجبی نداره گفته باشم... همیشه همینطوریه... فقط امروز فرشش تمیزتره، خوب شوستینش.

اهووووووووووووووووووووووووم گلدونم که گذاشتین، آفرین آفرین...

خوب اونی که جریمش کرده بودم بگین بیاد بادم بزنه، یه چیزی هم بگیره بالا سرم، آفتابش خیلی بده، یه وقت پوستم چیز نشه!!! خوب بسه دیگه ببرینش تو سلولش، زیادی بیرونو دیده... تا تو باشی دیگه از این کارا نکنی...چقال این چه وض انتقاده !!!

خوب دیگه از این به بعد یه بخش جدید تو پاراگراف دوم یا اول به TEXT-am اضافه شد، طرح اصلاح بچه ها در مجلس به ریاست ایمان جون، تصویب شد. این طرح فقط برای شفاف سازیه و بیشتر برای معلولین فکری در جا های دیگه تصویب میشه، خوب بگزریم تصویب شد رفت.

اصلاح بچه ها :

من نمی دونم چرا اینطوریه !!!همه از دم چغندر،البته معذرت میخواما... ولی باور کننین اگه من بیام اینجا ۱۰۰۰۰۰۰ تا خالی ببندم، هیچکدوم هیچی نمیفهمین... بابا به خدا نوشته بودم مسافرتم، تو TEXT-e قبلیم نوشته بودم، امروز داشتم تو خیابون ۷ غربی کیانپارس...فلان... من مسافرت بودم عجوبه ها، اون جایزه ای هم که آخرش نوشته بودم واسه همین بود که یکی بیاد بگه (" تو که مسافرتی چطور گفتی امروز...؟ ") تازه  ۱۰۰،۰۰۰ تومن یعنی همون ریال خودمون، جایزش بود. خاتون جون که بزرگ ما هستن یادتون باشه کامنتشو بخونین...

راستی لطفا از کامنت باکس من برای مانور اطلاعاتی ی خودتون استفاده نکنین، آدم هم خوب نیست چند شخصیتی باشه، بالاخره به هر دری بزنی برنامه قوربونت برم ایمان جون تو راس کاراته... یه کم دیرو زود داره فقط... من اینو میدونم، درست مثل خودت...

از همیار کوچولوی پلیس که تو طرح تابستونی هم فعالیت می کنن و الان داشتیم با هم چت میکردیم، بابت کامنتشون تشکر میکنم...

پایان اصلاحیه

اور از همه: این دوست خوب ما پسر خاموش مثل اینکه آخرین مطلبش هست که گذاشته... همه با هم یه حالی بش بدیم که تشویق بشه، اگه یه وقت خواست دوباره بیاد اینترنت یه سری بهمون بزنه، البته اگه دوس دارین، هیچ اجباری برای شرکت در تشییع وبلاگ پسر خاموش که آخر اسمشم بهمون نگفت نیست... اینم لینکش

دوم از همه: تو خط بالا نوشتم اور از همه... این همون اول از همه بود که حسش نبود برگردم درستش کنم، پس سعی کن اینقد منتظر یه آتو نباشیو یی هو بپری رو کامنت ایمان برو بی سوادو اینا

سوم از همه: بابا مسافرت بودم مثلاْ، تمام همو غمم این بود که بیام یه متن جدید بنویسم، واسه همین دیگه مجبور بودم با موبایل یه سری بزنم که ببینم نظرهم به ۸۰ تا رسیده یا نه، پس پری روز ( ینی یه روز قبل از پری روز) امدم دیدم که رسیده، تازه خیلی هم ازش رد کرده بود... خوندمشون دیگه... آره... ببشقیق که نتونستم بیام بهتون سر بزنم. الانم از تو کافی نت تو اصفهان آپ دیت میکنم امدم انتخاب واحد میگن وام نمیدیم...

چهارم از همه: امروز میخوام در مورد یه سری چیزای صحبت کنم که همه دوس دارن

پنجم از همه: میخوام در مورد همون چیزا واستون بنویسم.

۱. چقد بده وقتی میای میبینی ۱۰ تا فقط کامنت داری، این واسه ساعت ۱۱ ظهره، بعد از دو ساعت میای میبینی که اون ۱۰ تا شده ۴۳تا، خوشحال میشی خوب... ولی بدتر میشه وقتی که میبینی همه ی اون ۳۳ تا که اضافه شده رو یه نفر نوشته، البته تو کامنتای من از این خبرا نیستا... خودتون که میبینین ؟ حالا جای کامنت های این سه خط بالا ضرر(کار همیشگیتون) بزار و دوباره بخونش، وااااااااای این دیگه بدترتر میشه...

حالا هر کس موافق بود یدونه ۱ تو کامنتام بزاره، یدونه ۱ تهنا...

۲. چقد بده اونی که دوسش نداری دوست داشته باشه، وای که چقد فکر آدمو مشغول میکنه... مثلاْ همین دختر خاله ی پسر خاله ی من بابا یکی بیاد به این بگه که من نامزد دارم!!!! ها!!!! نه نه !! اینو نگین میدونه خودش خالی بندیه... بریم با هم باش صبت کنیم بش بگین که ایمان پسر گلی یه <<<< این گل ( قابل توجه بچه های مانور باز)، توپه، بهتر از این دیگه پیدا نمیشه الهی قوربونش بریم، فداش هم بشیم، پیش مرگشم بشیم(اینا رو شما میگینا)، اینقد بش نچسب خو همه شک میکنن، تو خوشکلی، ماشالا اندامتم که متناسبه، باباتم که ۳ تا خونه با دوتا زمین فقط تو آبادان داره، دو سه تا شعبه هم تو شهرای دیگه زده...

ولی شما از بچگی با هم بزرگ شدین، مثل خواهر برادرین، بابا شما که کوچیک بودین با هم عروسک بازی کردین، خاله بازی کردین، معلم بازی کردین...

وایسین...

وایســـــــن...

وایسیـــــــــــــن خو دارم میگم...

بزارین بگم چی بش بگین،اون روحیش حساس، یکم آرومتر... بهش بگین که ایمان میدونه که دوسش داری ولی اونم تو رو دوس داره، شما به درد هم نمی خورین، این رابطه یه رابطه ی خیلی خیلی نزدیکه، اینم بگین که شما با هم دکتر بازی کردین، آمپول بازی هم کردین...بابا ایمان جون موهاتو دیده، همه لباساتو میدونه چه رنگین، همشونو... مانتوتو، شلوارتو، پیرهنتو، تاپتو، .....تو، .....تو ( این دوتا آخری که نقطه چین گذاشتم واسه اینه که اسماشونو بلد نیستم)، حتی میدونه که از چی خوشت میاد از چی بدت میاد، خو ایطوری دیگه جایی واسه شکوفایی استعداد های ایمان نمیمونه...

البته اینم بگین که من فعلاً درس میخونم، قصد ازدواج ندارم... ولی خوب...

همه رو که بهش گفتین بیاین پیش خودم نتیجه رو ابلاغ کنین.

۳. چقد بده همه حرفای قسمت دوم رو یه دختر بزنه، چنان به طرف میگه که چشمش کنده میشه میوفته رو زمین، رو خاکا.

امروز کم نوشتم، حیف که واسم محدودیت گذاشتین وگرنه مینوشتم هنو...

وای وای دوباره داره شرو میشه کلاسا...نمی خوام از اهواز بیامهمون برمه منظورم...اینجا با بچه ها بعد از ظهرا میریم بیرون، سیستم بستم رو ماشین زندگی... ولی اینو میدونم که صداشو نباید بلند کنم تو خیابون،نبایدم لایی بکشم... خودتون که کاملاً در جریان هستین >>> داب داب داب، دیش دین دیش دین دیش درین دیش درین (  آهنگه ها دیش ماهواره نیست) داب داب داب، دیشتین دیشتین (مربوط به قسمت سیستم)، ویییییییییییییییییییییییییییییییییژ وییییییییییییییییییییییییییییژ (مربوط به قسمت ویراژ )

آخ برم ساندویچ جوجه با سیب زمینی بخورم... هله هوله الان واسم فرستاد  

                 ساندویچ

+ نوشته شده توسط ایمان در یکشنبه 11 شهریور1386 و ساعت 18:30 |

اهوووووووووووم

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبید ؟

این ایمانه دوباره داره TEXT میکنه ... اینطوری دیگه....  تو مسافرتم با خودم دینامیتامو میبرم، دارم از جونو دل واستون مایه میزارم...

امروز امدم من ازتون انتقاد کنم تو رو خدا نگا کن... بر عکس شده راستی یه داستان هم دارم با یه دسته گل که تقدیم میکنم به خواهران محجبه، نجیب و با ادب...

 

انتقاد : 

بابا من میگــــــم که نظــــر بـــدین، اینطــــــوری بایـــد آبــــرومو ببرین؟ میام میگم من آپ دیت کردم، مــــیاد مــینویســــه نظر میخوااااااااای ؟

نمیدونم چرا جدیداً  تو مطالـــب جـدیـدم اولـش تعلـق پیـدا میکنه به اصلاح شـــما، بابا به چه زبونی بگم؟ تابلو نکنین... بیام اینطوری تو وبلاگم بنویسم تا بفهمین که باید چطوری نظر بدین آبروم نره ؟ خو همین کارا رو میکنین این مامور امر به معروف (آناهیتا، که فقط یاهو آی دیشو میزاره)، میاد اینجا پدر منو در میاره، بابا آتو ندین دسته اینا که فقط میخوان منو ترور شخصیتی و TEXT-i کنن. البته واسه این آپ دیتم نمی یاد نگران نباشین هرچی میخواین بنویسین، آخه شیرازه تا بخواد بیاد 2 روز طول میکشه، خودتون بهتر میدونید که رانندگییه این زنا چطوریه...

 

امروز داشتم از  خیابون 7 غربی کیانپارس میومدم، یه پرشیا جولم بود، هواسم نبود که راننده خانوم تشریف دارن، پس وقتی نمی دونستم زنه در نتیجه نمیدونستم خانوما وقتی میرسن به خیابون اصلی از فرعی، چنان میزنن رو ترمز که ناصردین شا رو ترمز ماشین زنش نمیزنه... اینم نمیدونستم که بعد ترمز از ماشین پیاده میشن میرن تو خیابون اصلی نگا میکنن ببینن ماشین میاد یا نه، بعد دوباره تا میان سوار بشن، ماشین میاد و مراحل بالا دوباره تکرار میشه...

 

اگه بخوام از خصوصیات بی شمار رانندگیشون بگم که تمام فضای بلاگفا به اضافیه پرشین بلاگ دات ای آر صرف توصیف نصف طریقه ی رانندگیشون میشه...

 

آقا این زنه از این عشوه ایا هم بود داشتیم میرفتیم پشت سرش ی هو زد رو ترمز منم که از قبل با لاستیکای برجستون مزدا 323 هماهنگ نکرده بودم ( ماشینمونم فهمیدین چیه ) یه جیغ بازی هم را انداختیم... بعد که فهمیدم هی "هنو من" میکنه و یه کم دقت کردم دیدم روسری داره، فهمیدم که خانومن، و با شنیدن صدای بوق من از کلمه ای که حاوی انرژی منفی بود استفاده کرد، منم رفتم کنارش، شیشه رو آوردم پایین گفتم بابا تو که نباید اینجا بشینی باید پشت ماشین لباسشویی بشینی !!!

یه دفعه لجش گرفت فهمیدم میخواد از صلاح سرد استفاده کنه، سری شیشه رو داشتم میبردم بالا که ی هو یه قوطی رانی به طرفم شلیک کرد، خانوم گرمشون بود رانی خورده بود، تازه وقتی که داشت میومد طرفم تو هوا صحنه رو  آهسته کردم پیاده شدم رفتم محاسبه کردم ببینم کجا میخوره، تازه رانی ی پرتقال بود...

راستی یه کلمه دیگه همراه با انرژی منفی هم بهم گفت، ترسیدم گازشو گرفتمو رفتم، دیدم داره دنبالم میاد، تو آینه نگا کردم دیدم دوباره همینجوری داره از کلمات منفی استفاده میکنه، از لباش که 6 کیلو روژلب زده بود بهشون فهمیدم...

خلاصه یکم امد دنبالم، گذاشــتم سبقـت بگــیره واسـه این که روحیش بیشتر از این خراب نشـه، آخــه مامانم که الهی قوربونش برم میگه  :

 

دخترا رو اذیت نکن، اونا روحیشون لطیفه، مثل گل میمونن، حرفا یا حتی حرکاتتون روشون تاثیر میزاره...

 

خوب دیگه منم یاد حرف مامان افتادم، گذاشتم سبقت بگیره، تازه سرمم انداختم پایین که فک کنه پشیمونم، اینا همش راه فرار که من میزارم واسه اونایی که شاکین... این اولیش نیستا، روزی با سیو چهارتا از اینا روبرو میشم که به همشون روحیه میدم تا یه وقت ناراحت نشن، و براحتی از کنارشون میگذرم، ینی میزارم از کنارم بگذرن.

 

اینم عکس کیلومتر ماشین پسر خالم تو جاده ی کاشان – قم که 190 تا باش میرفم... حالا هر کی گفت این ماشینه پرایده... من بهش جایزه میدم...

 

190

 

خوب دیگه امروز چون زیاد ذهنم مشغول بود تو مسافرت هستیم از کافی نت آپ دیت میکنم، این چند روز که تعطیله به همتون خوش بگذره، ما هم میریم غلات (میگن یکی از جا های با عشق شیرازه) اونجا یکی از دوستای پسر خالم اینا باغ دارن، کلیدشو گرفته میخوایم بریم یه حالی به حولی بکنیمو برگردیم، شاید نتونم آپ دیت کنم...اگه تونستم با موبایلم آپ دیت میکنم...

در ضمن همه ی پسرای اهواز مثل هم نیستن، امروزم کم نوشتم... راستی جایزه داره این مطلب

+ نوشته شده توسط ایمان در سه شنبه 6 شهریور1386 و ساعت 21:22 |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

امروز میخوام در مورد سوء تفاوت هایی که در وبلاگم واسه بچه ها پیش امده رو برطرف کنم بعدشم یه خاطره از همونا که توش شیطنت هست هم براتون گذاشتم.

اسمم تو شناسنامه  محمد نیکبختِ. کوچولو مچولو و توپل مپل که بودم  همونطور که از عکسم ملومه آخییییی

 

                 آخییییییی 

 .

مامان باب میخواستن اسممو بزارن ایمان ولی چون تولد من به دنیایی که توش همه قوربونم میرن، مصادف شد با تولد ............:حضرت محمد (ص):........... الله هم صلی علی محمد و ال محمد (توفیق اجباری) اسمم دقیقه 92 شد محمد ولی همش ایمان صدام میکنن دیگه هر کی باشه 100% مطمئن میشه که داستان واقعی ی.

....خوب همونطور که همه میدونین مطالب من خیلی بی مزه هستن، ولی من از این که فقط یه لبخند کوچیک اونم اشتباهی رو لباتون بیاد خوشحال میشم.

راستی من اگه تعداد نظرتام بالای 80تا بشه ملومه که TEXT-am خیلی یا رو خندونده و احساس رضایت میکنم. اگه زیر 80تا بشه نمی خونم چون بد شده...

 

چند راه برای تقویت روحیه من :

 

  1. تو ضرراتون لطفاً از دلو قلوه یا اون گله هستا سمت راست پایین... از اون بیشتر استفاده کنین.
  2. اگه کسی میخواد خودشو خالی کنه و از دست تیر هایی که از طرف من شلیک شده و حسابی مجروحشون کرده خلاص بشه میتونه از (" تیک مربوط به فرستادن نظر به صورت خصوصی") استفاده کنه و هرچی که دوس داره و از بچگی تا حالا یاد گرفته به من بگه. و بعد که راحت شد ضرر های خوشکلشو در نهایت صلح و آرامشو دوستی به من بزنه.
  3. لطفاً از زبان های اسپانیایی و ایتالیایی در قسمت ضرر ها استفاده نشه، به فاسی ضرر بزنین که لااقل بفهمم از کجا خوردم.

در ضمن هیچوقت کلمه ی سلام و خدافظ نه تنها در زبان ایتالیایی بلکه در هیچ زبان دیگه ی دنیا یه معنیو نمیده>> (CIAO) پس وارد معقوله توجیه نشو.

 

حالا بریم سر اصل مطلب ( به برادرتم نمیتونی اعتماد کنی ).

 

آقا هفته ی گذشته عروسی پسر خالم بود، ما 4 روز جلوتر رفتیم که واسه مراسم هنا بندونه، هنا خورونه، هنا دختری در مزرعس چیه ؟ هنا بازیه ؟؟؟ حالا همون واسه همین چیزه، یه کم خونه رو گل منگولی کنیم البته من مخصوص طراحی ی صحنه و گل منگولی کردن اتاق حجله هستم، ولی به من فرصت داده نشد که استعدادای خودمو شکوفا کنم.

چنتا از فامیلای شوهر خالم که همه ماشالا دختر بودن هم امده بودن، فک کنم کلاً 5تا پسر بودیم با 21 دختر!!!!!، تازه اینا فقط مال 3تا از خانوادشون بودن + آبجی گلم خودم. خلاصه نمیدونی خووووو، هی من میرفتم اینور گردنا میچرخید، میرفتم اونور دوباره گردنا میچرخید، انقد اینور اونور کردم ولی گردنا خسته نشد !!!!، پیرهنم هم کوتا بود تا دستامو میبردم بالا تا اون وسیله ی که واسه جینگیل مستون و گل منگولی کردن خونه بود رو بچسبونم، سکوت همه جا حکم فرما میشد، گویا وضعیت پوست زیر میکروسکوپ و مورد بررسی قرار میگرفت، گاهاً صدای خنده های کوچک شنیده میشد که مربوط به متولدین 70 و پاینتر بود.

تو اون 21 خواهر محجبه 2تاشون تقریباً خوشکل بودن، که من با انگیزه ی قبلی و سعی در ایجاد رابطه برای تکمیل کردن کلکسیون 9 نفره دست به کار شدم. بدبختیه من این بود که این دوتا همیشه با هم بودن و حق انتخاب به یکنفر کاهش پیدا کرد البته دوتاشون میشودا، ولی در حق یکی از همجنسای خودم ظلم میشد و کلکسیون من 10 نفره میشد، ولی من آدمی نیستم که در حق هم جنس خودم ظلم کنم.

خووووووب... دس به کار شدم و با حرکت اول ینی تعارف کردن یه لیوان آب سعی کردم قضیه رو طبیعی، خودمو اجتمایی و لینک بازی رو شرو کنم...

 

یه نگاه از اون و خجالت از من...

 

یه نگاه دیگه از اون و هواس پرتیه من..

 

یه نگاه دیگه و کم محلی ی من...

 

اینا همه باعث شد که بفهمه من پسر سنگینیم... و بعد از گذشت 30 دقیقه شاهد تلاش های پی یا پی که برای جلب توجه من میکردن، بودم. خوب رابطه ها ادامه پیدا کرد ولی هی از طرف من دیسکانکت می شد، دوباره وصل میشد، ولی این دختره که اسمشم آخر نفهمیدم چی بود هی نگا میکرد، خلاصه روز ها پشت سر هم گذشت و این دختره فقط نگا میکرد، فرداش هم دوباره نگا میکرد، پس فرداشم همینطور، یکی نبود بش بگه بابا بیا نزدیک، ایمان خطر نداره، نگا کن، صحبت کن، دستتو بده من... وااااااای لپاشو ببین قرمز شده ("ایمان از توهم بیا بیرون") حرف دلتو بهم بزن بگو که دوس داری مثه بقیه قوربونم بری... بگو... (" ایمان میگم از توهم بیا بیرون") ها !!!!!!!!!! آها !!!!!!!!!!

خوب موبایلشم راستی 32 آمبولانس بود، از هموناس که زنگ میخوره دورش 60تا رنگ عوض میکنه... خوب اینجا بودیم که من متوجه شدم کم کم داره از تعداد نگاهاش کم میشه، روز آخر بود یعنی 2 روز بعد از مراسم عروسی ی احمد... دیدم که داداش کوچیکم موقع رفتن یی هو داره پا میزاره رو آنتن من و لینکمو قطو وصل میکنه !!!!!!! چند دیقه بعد فهمیدم که موخشو زده ناکِس...

تازه یه دفه غیبش زد، رفته بود مراسم معروف خدافظی که با ماچو بوسو غیره... همرا بود رو تمام کنه...

راستی ما سه تا داداشیم و یه خواهر البته برادره، چون خیلی رفتارش پسرونس، مثلاً به جای بازی کردن با عروسک از ماشین و تانکو موشک و مواد منفجره استفاده میکنه، عکس داداشم رو هم میزارم که ببینین، 

                      موری

 کم کم دیگه فکو فامیلمونو میکشم تو وبلاگ...

امروز کم نوشتم دیگه چون بچه ها میان نمی خونن الکی فقط میرن تو کامنت بهم ضرر میزنن میرن...

راستی فردا آپ نمیکنم... می خوام برم شیراز خونه خاله کویتی..

 

                    قوربونم برین

 

+ نوشته شده توسط ایمان در دوشنبه 5 شهریور1386 و ساعت 13:24 |

به به سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام...

ایمان جون که قوربونش برم دوباره اومده بترکونه

امروز میخوام حرفه ی عوض کردن بحث رو بهتون نشون بدم که شما خودتون آخر متن متوجه میشین...

انتقادات و بیشتر پیشنهادات زیادی برای آدم شدن من شده، حتی بعضیا با جیغ این درخواستو ازم کردن، بچه های زیادی هم امدن ضرر زدنو رفتن ما اینجا خانم دکتر داشتیم، لیسانسه داشتیم،خانم معلم دیکته (از اونا که همش غلط میگیره) داشتیم، خبر نگار داشتیم، از کشورهای خارجی (امارات) داشتیم، از ایتالیا هم یه نفر داشتیم ولی معلوم بود ۲ یا ۳ روز بیشتر ایتالیا نبوده جون چااو ("که اینطوری نوشته میشه>> (CIAO)") رو هنوز دقیق نمی دونس که خداحافظی میشه نه سلام!!!!

به هر حال از این مشکلات بسیار بسیار وحشتناک زیاد پیش نمیاد... دروس میشه بچه ها.. دروس میشه... هیچکس نگران نباشه... البته من سوتی هایی که میگیرم رو Hidden  میکنم...

بابا من منطقییم به خدا، اگه یکی بیاد قشنگ قوربونم بره منم سری قوربونش میرم، ولی تمام همو غم بچه ها اینه که یکی پیدا بشه قوربونش برن ولی قبل اینکه قوربونش برن باش کل کل کنن. البته این قانون وحشیانه ی طبیعتِ... اگه همه سری بیان قوربونم برن که طبیعی نیست غیر طبیعییه، حتماً باید مثل راز بقا باشه وگر نه حال نمیده مگه نه ؟

مثه خونه دانشجویی ها... اگه رفتی نشستی سر سفره غذا بخوری و غذا کم نمک باشه... جرات داری پاشو برو نمکدون بیار... تو فاصله این که بری تا آشپزخونه و برگردی، چنان بشقابتو خالی میکنن که خندت میگیره... خونه ما که مثه راز بقاست اگه نخوری، نمیخورنش، میجونش !!!!!

خوب داشتیم در مورد چی صوبت میکردیم ؟ اها...

حالا یه چیز جالب من میرم به وبلاگ خیلی از بچه ها سر میزنم میبینم مثلاً خانم X یا آقای Y  اخر کامنتاشون واسه هم می نویسن قوربونت برم بای... من اینا رو که میبینم یه جوری میشم... حالا اگه من از همون خانم و آقای  Xو بخوام که قوربونم برن... همونطور که مشاهده میکنین تو کامنتا... نمیگن خووووووووووووو...

میان یه کاری بات میکنن که ناصردینشا با زنش نکرد...

آره دیگه اینجوریاس... درس میشه نگران نیستم... زندگی سخته آره...

بابا من دانشجوی این مملکتم... اینقد اذیتم نکنین... اول مهر سر کلاس باید با انرژی برما، وااااااااااااااااااااااااااااای دوباره شرو میشه...

اگه بدونین این تخم مرغ تو خونه دانشجویی ها چه نقش اساسی رو ایفا میکنه، لامسب پایه ثابته. مثلاً ار غذا های خونه دانشجویی که قوربونشون برم اینارو میشه همیشه نام برد:

تخم مرغ، نیم رو، تخم مرغ با گوجه، تمام رو، تخم مرغ با سیب زمینی، تخم مرغ با سوسیس، تخم مرغ با سویا، کنسرو لوبیا، تن ماهی، لوبیا با تن ماهی، سوسیس با گوجه، سوسیس با تخم مرغو یه کم رب گوچه، سوسیس با سیب زمینی، سوسیس با برنج تا حالا خوردی...

ایناس دیگه خونه ای که زن توش نباشه دیگه اینجوریه... البته اگه یه همچین اتفاقی بیفته که تو هر خونه دانشجویی این قانون بیاد که یه نفر از جنس مخالف فقط برای کارای خونه استخدام بشه میدونین چی میشه ؟

 

از دید نصفه ی پر لیوان ینی همون دید مثبت( + )

 

·        خونه همیشه تمیزه، فقط کافیه خانوم وسواس باشن که دیگه آینه.

·        غذا همیشه حاضره.

·        یکی هست که بگه بیا سر سفره دیگه قوربونت برم.

·        کسی با دهنش از شیشه نوشابه خانواده یی که ۵ نفر دیگه میخوان بخورن نمیخوره.

·    لباسا همیشه تمیز و شسته شده و یه وسیله بیگانه به نام بند لباسبه وسایل خونه اضافه میشه که کسی رو تلوزیون یا یخچال یا سبد لباسشو آویزون نکنه.

·        درو پنجره دیگه 24 ساعت باز نیست و برای تعمیر در و پرده کرکره ها انگیزه ایجاد میشه.

·    استفاده دقیق از الفاظ بکار رفته در خونه ی دانشجویی رواج پیدا میکنه و فوش موش تعطیل یا گاهاً اشتباهی از دهان میپره که سعی در اصلاح بسیار مشاهده میشه.

·        آب خنک و سبزی پاک شده تو یخچال همیشه هست.

·    از وسایل بیگانه ی دیگه مثل گلدون ، آینه نشکسته یا سالم، قاب عکس، زیر سفره، پیش بند برای آشپز، در بازکن نه دندون باز کن و غیره... زیاد استفاده میشه.

 

حالا نصفه خالی لیوان (دید منفی)

 

  • همیشه وقتی خانم میرن آشپزخونه گردن ها به سمت آشپزخونه میچرخه که وضعیت اندام بررسی بشه.
  • بعد از چند روز تو بعضی از خونه دانشجویی ها دیگه چیزی از خانومه نمی مونه.
  • رو لپ پسر خوشکله ی خونه همیشه جای روژ لب هست.
  • کلاس ها اکثراً پیچونده میشه و حضور بعضی از بچه ها تو خونه زیاد میشه.
  • ساعت خواب بعضی از بچه ها به طور شگفت انگیزی تغییر میکنه و صداهای زیادی در ساعات نیمه شب شنیده میشه، که در اون وضعیت از کلمه ی قوربونت برم زیاد استفاده میشه.
  • از کلمه فدات بشم عزیزم هم همینطور.
  • بیشتر اوقات یکی از بچه ها مریضه و یکی باید تا صبح بالا سرش باشه، این وظیفه از همون روز اول برای خانوم خونه تعریف میشه.
  • فقط یه لبخند کوچیک همون روز اول کافیه که کار به جاهای باریک، که بالا ذکر شد کشیده بشه.
  • هماهنگی بین بچه ها زیاد میشه، نوبت رعایت و درصد ایجاد مزاحمت به صفر یا حتی زیر صفر کاهش پیدا میکنه.
  • همچنین وقتی خانوم خونه از حمام میاد بیرون، بعد از چند دقیقه یکی دیگه از بچه ها از همونجا میاد بیرون که توی اون مواقع معمولاً بچه ها سرشون پایینه دارن درس میخونن.

 

البته این اتفاق ها، خوب یا بد فقط مربوط به سال اوله... بعدش دیگه هدف از این کار کاملاً مشخص میشه و تاثیرات مثبتی رو اجتماع میزاره مثل :

 

بچه ها همه مقطع ابتدائی، راهنمایی و دبیرستان رو به سرعت شگفت انگیزی طی میکنن.

 

مدارس تیزهوشان زیاد میشه و بچه ها اکثراً جهشی میخونن. 

 

و من از الان دارم روزی رو میبینم که خیلی از کارمند های دولت تمایل به ادامه تحصیل در شهر های غیر بومی پیدا میکنن.

 

به هر حال خوبه... سطح سواد در نظام محترم جمهوری اسلامی ایران میره بالا و تعداد بی سوادان در جنس مذکر به طور عجیبی پایین میاد.

ولی کسی نیست این قا